امــروز یاבمــ افتــاב ...

امــروز یاבمــ افتــاב ... دفتــر خاطراتـــے ڪـﮧ

خیلـــے وقتــ استــ

چیزــےבر آטּ ننوشتـﮧ امــ

بــا خوבمــ میگویمــ :

" فڪرشــ را بڪـטּ یڪــ روز میمیرــے او میمانـــב و ایـטּ בفتــر "

בلمــ میســوزב براے تــو ...

ڪــﮧ میشڪنــے روزــےڪـﮧ مـטּ نیستمــ

تــو ایـטּ دفتــر را میخوانــے

خــرב میشوے وقتــے میفهمــے

چقــבر בوستتــ داشتمــ ... !

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طاها

گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او . . .

طاها

من مثل بادکنکی به دست کودکی هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم نخ را قطع کنی ، میروم پیش خدا !

طاها

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم بااشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم . . .

حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامی. امیدوارم در ادامه راه این وبلاگ و نیز زندگی موفق باشید. با پنجمین مطلب در مورد «جنّ و پری» در خدمت شما هستم. ********** [گل][گل][گل] «اقسامی از جن و کارهای آنها را بشناسید: غول، سعلاب، أم صبیان، عفریت و ...» [گل][گل][گل] و البته به همراه احادیث زیبایی که این هفته تقدیم شما کرده‌‌ام. ********** توصیه می‌‌کنم حداقل بقیه مطالب «صفحه اول» و «صفحه دوم» را هم ببینید. امیدوارم تمام لحظات زندگی را شاد و خرّم باشید. [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

peyman

قول میدم نشکنم [شکست]زیبابود سربزن

alireza

از دردهاي دل خسته ام چه ميداني؟ از پاي کنج قفس بسته ام چه ميداني؟ روزهاي قشنگي نیست بي تو سر کردن از اين تظاهر پيوسته ام چه ميداني؟

alireza

پس خداوندا! آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه تغییر نایافتنی است، شهامتی تا آنچه را که می توانم، تغییردهم و دانشی تا بدانم تفاوت آن دو را! با یک مطلب جدید بروز شدم . ازت دعوت می کنم که بیای به کلبه ی من

Ali

ز خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري. از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد، خدا گفت: نه! بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي. من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري. از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

alireza

سعی کن دوست بداری، نه اینکه فقط عادت کنی